تبلیغات
. - فرار از زنــــــــدان

.
 

روایتى از تلاش 2 آزاده براى رهایى از اسارتگاه‌‌هاى صدامیان

نگهبانان عراقى که به شدت ترسیده بودند شروع به تیراندازى بى‌هدف کرده و با فریادهاى (هرب، هرب) فرار فرار، سروصداى عجیبى به راه انداختند که در پى آن نفربرها که حامل نورافکن‌هاى قوى بودند به جستجو و پاکسازى محوطه پرداختند

 در طى سال‌هاى دفاع مقدس چه بسیار فرزندان عزیز این ملت که در نتیجه قهر رژیم بعث سالیان متمادى محروم از این نعمت بزرگ در چنگال خون‌آشام صدامیان زیستند و در اسارتگاه‌‌ها براى درآغوش کشیدن دوباره آزادى لحظه‌ها را شمردند. آنان در این راستا بیکار ننشسته با انجام اقداماتى چند به مبارزه با آفات و آسیب‌هاى گوشه‌نشینى و عزلت در اسارت پرداختند. برخى نیز در این راه در طول اسارت دائم در فکر رهایى از آن شرایط بوده، برنامه‌ها و طرح‌هاى مختلف براى آزادى از زندان صدام و صدامیان را آزمودند. آنچه در زیر مى‌خوانید روایت نمونه‌اى از این طرح و برنامه‌هاست که گرچه در عمل ناموفق ماند اما وقایع آن جالب و خواندنى است. با هم روایت تلاش 2 آزاده براى رهایى از چنگال رژیم بعث و سرگذشت‌شان را مى‌خوانیم؛

محمد را مى‌شناختم آرام بود و سربه زیر، بیشتر قرآن مطالعه مى‌کرد، داراى افکار بلندى بود و از نظر اطلاعات یکى از بهترین نفرات آسایشگاه ما بود. یادم مى‌آید در مسابقه سنجش اطلاعاتى که به‌طور محرمانه و توسط یکى از بچه‌هاى آسایشگاه اخذ شد مقام اول را احراز کرده بود.

مسابقه‌اى بود شبیه کنکور و براى اجراى آن به راستى زحمت زیادى کشیده شده بود و حدود 400 سوال بر روى دفترچه‌هایى از کاغذ پاکت سیمان طرح و چند ساعت دقت براى پاسخ مقرر شده بود. محمد که تا آن موقع کمتر شناخته شده بود مقام اول را احراز کرد. از حدود یک سال پیش به خدمت مقدس سربازى آمده و در همان اوایل جنگ در جبهه‌هاى غرب کشور اسیر گشته و به اردوگاه “رمادیه یک”‌آورده شده بود.

در سال دوم اسارت بود که متوجه شدم او با شخص دیگرى که اهل خوزستان بود دوست شده و دائم در طول چند مترى وسط آسایشگاه قدم‌زنان با هم به صحبت و گفتگو مى‌پردازند، این دوستى کم کم بیشتر شد و تماس و گفتگوى آنها به پچ پچ و نجواهاى طولانى تبدیل شد. به نظرم مى‌رسید شاید خاطرات مشترک گذشته باعث این‌گونه تماس‌هاى مکرر شده است اما از آنجایى که این‌گونه برخوردها تا حدى عادى به نظر مى‌رسید فکر دیگرى به مخیله‌ام خطور نمى‌کرد.

یک روز در ساعاتى که در بیرون قدم مى‌زدم یکى از دوستانم به من مراجعه کرد و گفت:‌”خبر ندارى از بچه‌ها کسى دینار عراقى داشته باشد؟” گفتم: “نه! براى چه مى‌خواهی؟” گفت: “یکى از من خواسته است و ظاهرا مى‌خواهد با آن چیزى بخرد.” داشتن پول عراقى یک جرم بود و توسط مقامات عراقى به شدت برخورد مى‌شد اما عده‌اى که بیشتر از کردهاى حاشیه‌ مرز بودند به همراه خود دینار عراقى داشتند و توانسته بودند اندکى از آن را از چشمان عراقى‌ها دور نگه دارند.

ساعاتى بعد نفر دیگرى به من مراجعه کرد و تقاضاى دینار عراقى نمود. با او به نزدیکى یکى از آشنایانى که احتمال داشت دینار داشته باشد رفتم اما در کمال تعجب او نیز عنوان کرد که من هم به دنبال دینار عراقى هستم اما براى کى و چرا؟‌ کسى یا نمى‌دانست و یا جواب نمى‌داد!! گویى در آن روز جمعى براى جمع‌آورى دینار عراقى بسیج شده بودند.

دو سه روز از این واقعه گذشت، آسایشگاه ما، در طبقه دوم قاطع (ساختمان) اول قرار داشت و قاطع شماره دو در موازات قاطع ما بود و با فاصله‌اى حدود 25 متر در پشت قاطع دو، سیم‌هاى خاردار کمپ واقع شده بود. یک روز عصر بعد از اینکه با سوت عراقى‌ها، به داخل آسایشگاه رفتیم متوجه شدیم که برق قاطع دو به کلى قطع شده است.

بعد از ساعتى نزدیک غروب چند برقکار عراقى براى تعمیر آن آمدند ولى هرچه تلاش کردند نتوانستند ایراد را یافته و برق را وصل نمایند، لاجرم نزدیک ساعت ده شب با استفاده از سیم‌سیار، دو عدد لامپ به داخل دو آسایشگاه کشیدند و بقیه همچنان خاموش ماند، نورافکن‌هاى بالاى ساختمان و چراغ‌هاى کریدور نیز خاموش ماندند. عراقى‌ها رفتند و بقیه کار را به صبح موکول کردند.

در اردوگاه رمادیه یک، بعد از اتمام آمار عصر، کلیه عراقى‌ها از اردوگاه خارج مى‌شدند و نگهبان در پشت سیم‌هاى خاردار از اردوگاه مراقبت مى‌کرد و این امر آزادى عمل اسرا را در داخل آسایشگاه‌ها به دنبال داشت و ورود عراقى‌ها به داخل اردوگاه فقط در مواقع اضطرارى از قبیل وجود مریض حاد در بین اسرا، آمدن براى شکنجه دادن یا اعزام برخى به سلول‌هاى بغداد صورت مى‌گرفت، به عبارت دیگر اسرا تا صبح در آسایشگاه‌هاى خود دور از چشم آنان قادر به انجام هر کارى بودند. اضافه نمایم که درسالیان بعد از جنگ بر اثر ضربه‌هایى که عراقى‌ها از این روزنه خوردند شب‌ها در پشت پنجره‌هاى هر قاطع نگهبانى قرار دادند. آن شب قاطع دو عمدتا بدون برق باقى ماند و این باعث شده بود تا تاریکى مطلق قسمتى از سیم‌هاى خاردار را فرا گیرد. پس از صرف شام که مقدارى آب و سس گوجه‌فرنگى و قدرى گوشت شتر بود، کم کم عده‌اى به خواب فرو رفتند بلکه در خواب به گوشه‌اى از آمال از دست رفته دنیاى دیگر خود برسند.

ساعت 10/5 دقیقه صبح بود که با صداى آرام اذان که یکى از برادران سر داده بود براى نماز صبح از خواب برخاستیم و در تشتى که در ته آسایشگاه بود با لیوانى آب وضو گرفتیم و به نماز جماعت ایستادیم، در قنوت بودیم که ناگهان از بیرون صداى پارس سگ‌ها به گوش رسید و در پى آن صداى شلیک چند گلوله.

یادم هست کابلى که چند زوج سیم مسى در داخل آن بود به طرف سرم فرود آمد، زیرکانه سرم را دزدیدم. کابل به پنجره خورد و شیشه‌هاى آن کاملا فرو ریخت.

گلوله‌ها از فاصله بسیار نزدیکى شلیک شده بود، یادم هست امام جماعت این دعا را مى‌خواند: ربنا افرغ علینا صبرا و... با شتاب نماز را به پایان رسانید و همه بى‌خبر و هراسان به پاى پنجره‌ها ریختند. صداى فریادهاى پیاپى عراقى‌ها به گوش مى‌رسید و معلوم بود نفربرهاى مستقر در بیرون به حرکت در آمده‌اند. بعد از 5 یا 10 دقیقه دیدیم که عراقى‌ها با شتاب و مسلح به داخل اردوگاه ریختند و از اتاق اول شروع به آمار گرفتن نمودند، اتاق ما شماره شش بود و در طبقه دوم قرار داشت.

لحظات به سختى گذشت و کسى چیزى نمى‌گفت، صداى چرخش کلید در قفل‌ها قلب‌هاى همه را فرو ریخت. حدیث زندانى و قفل و کلید، حدیث درازى است. در چنگ دژخیمان عراقى حتى باز شدن درها براى آزادى نیز همیشه هراس‌آور و رعب‌انگیز است. عده‌ زیادى از افسران و سربازان عراقى برافروخته به داخل ریختند و چشمان پرشرارت آنها نشانگر آن بود که گویا مورد اهانت بزرگى قرار گرفته‌اند.

آن زمان در هر آسایشگاه 50 اسیر زندانى بود، یکبار شمارش شد “ثمانیه و اربعین”48‌ نفر، با عجله دگربار شمارش نمودند، من که زبان عربى را کم و بیش مى‌فهمیدم یکباره دلم فرو ریخت، دو نفر از ما کم بودند، معلوم بود قضیه فرار در کار است، به سرعت دورتادور چشمى گرداندم، همه حاضر بودند ناگهان فریاد حمید سرباز بعثى عراقى برخاست “سیدى کسر و اشباک”‌پنجره را شکسته‌اند. افسران عراقى به طرف پنجره انتهایى هجوم بردند. ظاهرا یکى از میله ها را بریده و از فاصله ایجاد شده بین دو میله به بیرون راه یافته بودند، فریاد سرباز عراقى برخاست که هرکس بر سر جاى خودش بایستد، همه ایستادند. دو جا یکى در این طرف و یکى در آن طرف خالى بود؛ محمد و یوسف!

دلم فرو ریخت، نکند شلیک گلوله‌ها این دو مظلوم را به شهادت رسانده است؟! همه را در گوشه اتاق جمع کردند، 48 نفر تقریبا در 3 مترمربع جاى گرفته بودند و سربازان با کابل، باتون و شلنگ بر سر ما ریختند. افرادى که جاى آنان در کنار پنجره شکسته بود مورد هجوم وحشیانه‌اى قرار گرفتند، جاى من در حد فاصل آن پنجره و پنجره دوم بود،‌مرا هم بى‌نصیب نگذاشتند!

دلم فرو ریخت، نکند شلیک گلوله‌ها این دو مظلوم را به شهادت رسانده است؟! همه را در گوشه اتاق جمع کردند، 48 نفر تقریبا در 3 مترمربع جاى گرفته بودند و سربازان با کابل، باتون و شلنگ بر سر ما ریختند.

یادم هست کابلى که چند زوج سیم مسى در داخل آن بود به طرف سرم فرود آمد، زیرکانه سرم را دزدیدم. کابل به پنجره خورد و شیشه‌هاى آن کاملا فرو ریخت. به هرحال در آن سحرگاه شوم دعاى پس از نماز ما رعب و وحشت بود و دل‌هاى فرو ریخته و سرهاى شکسته، بدن‌هاى کبود و ورم کرده و فحش و ناسزاى عراقى‌ها که حالا کارتان به جایى رسیده که فرار مى‌کنید! ساعتى بعد همه چیز روشن شد، هر دو نفر دستگیر شده بودند. از قول کسانى که اتاق آنها به سیم خاردار مشرف بود جریان به این صورت بعدها شرح داده شد:

آن دو نفر پس از صحبت‌هاى فراوان تصمیم به فرار مى‌گیرند و اره شکسته‌اى را که از یک لوله‌کش عراقى به زمین مى‌افتد برداشته و پنهان مى‌کنند، در ساعاتى که همه براى قدم زدن یا نظافت شخصى بیرون مى‌رفتند یکى از آن دو به بریدن میله مشغول شده و دیگرى نگهبانى مى‌دهد تا اینکه پس از چند روز میله بریده مى‌شود و براى پنهان نگه داشتن آن روى محل شکاف مقدارى نخ و پارچه کهنه مى‌بندند، سپس با فراهم کردن لباس شخصى که معمولا در اوایل جنگ همراه اسرا بود و همچنین جمع‌آورى قدرى دینار عراقى منتظر موقعیت مناسب مى‌گردند.

در یک شب که نور ماه پنهان بود، با بریدن سیم‌ها و ایجاد اتصال در برق قاطع دو، فضا را تاریک‌تر ساخته و در ساعت 2 تا 3 بامداد با خم کردن میله از پیش بریده شده و استفاده از ناودان‌ آهنى به داخل محوطه اردوگاه مى‌روند و سپس سینه‌خیز به طرف محلى که از قبل شناسایى شده بود رفته و در زیر سیم‌هاى خاردار شروع به پیشروى مى‌کنند. ابتدا محمد مى‌رود و بدون هیچ مشکلى از سیم‌ها رد شده و در لابه‌لاى علفهاى بلند آن سو منتظر یوسف مى‌نشیند، یوسف که قدرى ثقیل حرکت مى‌کرد نتوانست على‌رغم اینکه لباس‌هاى رویى خود را نیز بیرون آورده بود از دو سوم عرض سیم‌ها عبور کند و حرکت وى باعث جلب‌نظر نگهبانان و سگ‌هاى آنان شده و با صداى پارس سگ‌ها و دقت نگهبان‌ها قضیه لو رفته بود. در آخرین لحظات محمد تصمیم مى‌گیرد به تنهایى فرار کند و یوسف موفق مى‌شود از سیم‌ها عبور کند اما دیر شده بود.

نگهبانان عراقى که به شدت ترسیده بودند شروع به تیراندازى بى‌هدف کرده و با فریادهاى (هرب، هرب) فرار فرار، سروصداى عجیبى به راه انداختند که در پى آن نفربرها که حامل نورافکن‌هاى قوى بودند به جستجو و پاکسازى محوطه پرداختند و هر دو نفر با فاصله اندکى دستگیر مى‌شوند و از ترس اینکه مبادا تعداد بیش از دو نفر باشند تا پایان آمار از کل اسرا این جستجو ادامه داشت.


 


پایگاه اطلاع رسانی سپاه انصارالحسین(ع) استان همدان

تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : بسیج نت